مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک
روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند
20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی...
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما
ممنونم. پرسیدم بابت چه؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.
با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/11/06ساعت 11:10  توسط یحیی نیکدل
|

در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در
یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا
کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از
رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم
بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند
که نمیرند. آن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و
نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دست خالی
به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی
مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش
رسید. آوای ویولن آن قدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز
ماند اکثرا آنها با این که می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به
این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم
با گوش دادن به آن آهنگ های زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند، به خاطراتشان
فکر کردند و سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی 35 ساله بود کارش تمام شد
ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم
همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود 300 نفر بودند، نفری 5 دلار داد و سپس در
حالی که برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این
ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند.
اما در آن روز هیچ کس نفهمید ویولونیست 35 ساله کسی نیست جز جاشوا بل یکی از
بهترین موسیقی دانان جهان که 3 روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام 100 دلار به فروش رفته
بود. فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من
فرزند فقرم. آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم
که فقیران را از یاد برده ام. به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت
دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید
جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و
چقدر هم لذت بردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/11/06ساعت 11:5  توسط یحیی نیکدل
|


متن زیر ترجمه یک متن انگلیسی است از بزرگی که سعی کرده تجربه اش را در اختیار من و شما قرار بده
ابتدا به
شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی
داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که
ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا
آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس
می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ
هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما
هم تکرار شود.
قدر دادن
موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را
از دست می دهیم
سپس برای
بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز
نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز
زندگی نکرده ایم
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/11/02ساعت 23:7  توسط یحیی نیکدل
|
در دو شماره قبل موانع توسعه ،راجع به تنگ نظری ها و بی توجهی به پتانسیل نیروئی
انسانی بومی بعنوان دو مانع توسعه استان
اشاره کردیم در این شماره قصد داریم راجع
به یکی دیگر از موانع توسعه استان صحبت
کنیم . به اعتقاد نگارنده و بسیاری از کارشناسان
اقتصادی یکی از مهمترین فاکتورها
در توسعه سرمایه گذاری و به تبع ان تحقق رشد و توسعه اقتصادی وجود منابع مالی می باشد .

در طول سالهای نه چندان دور با نگرش موجود در جامعه،سرمایه گذاریهای کلان بطور
عمده سرمایه گذاری های دولتی بود و از آنجائی که تامین منابع مالی دولتی برای
اجرای پروژه های مختلف پس از تصویب آنها، کار سختی نیست ، پروژه های بزرگ فراوانی
در اقصی نقاط کشور با اعتبارا دولتی به مورد اجرا گذاشته شد که منطقه خراسان شمالی
فعلی نیز از این اعتبارات بی بهره نبوده
است . راه اندازی پروژه های بزرگی چون پتروشیمی ، فولاد ، لوله گستر ، آلومینا ،
سیمان ، سدهای مختلف از جمله این پروزه های بزرگ می باشند که با منابع مالی دولتی
در این منطقه به مورد اجرا گذاشته شدند .
صرف نظر از اسیبهائی که....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1390/10/24ساعت 22:6  توسط یحیی نیکدل
|
امسال توفیقیست تا اگر خدا بخواهد همراه همسفران دانشگاهی عازم سفر حج شویم . مطلب زیر ایمیلی بود که یکی از دانشجویان چند سال گذشته ام برام فرستاده بود . بی مناسبت ندیدم که در وبلاگ بذارم . تا شاید اگر چنین سفری برایمان پیش می آید هدفمند و برای انجام تکلیف باشد نه ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه
1390/10/16ساعت 18:57  توسط یحیی نیکدل
|
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ
ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ
ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ
ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ
ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/10/15ساعت 23:17  توسط یحیی نیکدل
|
تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/10/12ساعت 21:27  توسط یحیی نیکدل
|
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/10/12ساعت 21:21  توسط یحیی نیکدل
|
سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/10/12ساعت 21:18  توسط یحیی نیکدل
|
دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...
اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...
اما می توان چشمان را بست وعبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....
و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
امید آنکه در زندگی همیشه مانند آب زلال ،روان ، شفاف و جاری و سیال و لطیف اما سخت باشیم .
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/10/12ساعت 20:57  توسط یحیی نیکدل
|