تبليغاتX
یحیی نیکدل-مشاور اقتصادی

هرگاه فرصتی پیش آمده این شعر را برای دانش آموزان و دانشجویانم خواندم و در حین خواندن اشکم جاری شده و بغض گلویم را فشار داده . به نظرم می رسد شنیدن آن برای شما دوستان عزیز خالی از لطف نباشد . البته بنده از نوشتن این مطالب قصد آزردن دل شما عزیزان را ندارم بلکه هدفم این است که قدری به پیرامون خود نگاه کنیم و بدانیم چه گوهر های گرانبهائی را در کنارمان داریم اما تا وقتی هستند قدرشان را نمی دانیم . امیدوارم سایه پر مهر پدر و مادران برای همیشه بالای سر فرزندانشان بماند . اگرچه این آرزوئی دست نیافتنی هست . داستان شعر در مورد مادری است که شوهرش را از دست داده و یک فرزند پسر از شوهرش به یادگار مانده و وی سایه محبت خویش را از فرزند دریغ نکرده و بخاطر او از همه خواسته هایش صرف نظر کرده  و اما شرخ ماجرا ....

مادر پیر و پریشان احوال

عمر او بود فزون از پنجاه

زن بی شوهر و از حاصل عمر

یک پسر داشت شرور و خودخواه

روز و شب در پی اوباشی خویش

 بی خبر از شرف و عزت و جاه

دیده بود او به بر مادر پیر

یک گره بسته زر گاه به گاه

روزی آمد که ستاند آن زر

 بکند صرف عملهای تباه

مادر از دادن زر کرد ابا

گفت رو رو که گناه هست گناه

این ذخیره است مرا ای فرزند

 بهر دامادیت انشاءالله

حمله آورد پسر تا گیر د

آن گره بسته زر خواه نخواه

 مادر از جور پسر شیون کرد

 بود از چاره چو دستش کوتاه

پسر افشرد گلوی مادر

سخت چندانکه رخش گشت سیاه

 نیمه جان پیکر مادر بگرفت

بر سر دوش و بیفتاد به راه

برد و در چاه عمیقی افکند

 کز جنایت نشود کس آگاه

شد سرازیر پس از واقعه او

تا نماید به ته چاه نگاه

از ته چاه بگوشش آمد

ناله زار و حزینی ناگاه

آخرین گفته مادر این بود 

آه فرزند نیفتی در چاه

آخرین گفته مادر این بود

آه فرزند نیفتی در چاه !!!

امیداوارم اگر سایه پر مهر مادر بالای سرتان است دل او را نرنجانید و سعی کنید همیشه دعای خیر مادر بدرقه راهتان باشد . در غیر اینصورت به گونه ای زندگی کنید که روح مادر از شما راضی باشد بدون شک در اینصورت روح مادر نیز دعاگویتان خواهد بود و خیر  دنیا و آخرت در پیش رویتان .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 18:58  توسط یحیی نیکدل  | 
پسر بچه وارد داروخانه شد کارتنی را که در آنجا بود به طرف تلفن هل داد و روی آن رفت تا دستش به تلفن برسد .گوشی را برداشت و شماره ای را گرفت .

الو سلام خانم

سلام پسرم

قبول میکنید من هر روز بیام چمنهای جلوی در ب شما را آب بدم و به باغچه های شما رسیدگی کنم؟

نه پسرم من کسی را گرفته ام که اینکار را برام انجام میده .

اما من قول میدم با دستمزدی کمتر از اون و حتی بهتر از اون اینکار رو براتون انجام بدم !

خیلی ممنون پسرم اما من از کار ایشون راضی هستم

من جلوی درب منزل شما رو هم جارو میکنم و جوی های درب منزلتان را هم تمیز میکنم تا یکشنبه های خوبی داشته باشین

من از لطف شما متشکرم اما ایشون کارشون رو بخوبی انجام میدن و من نمیتونم بی دلیل ایشون را رد کنم

پسرک با خوشحالی و تبسمی که ناشی از رضایت بود از خانم تشکر و خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت

مدیر داروخانه که نظاره گر این صحنه ها بود پسرک را مورد خطاب قرار داد و گفت شما پسر خوبی هستید اگه قبول کنید من میتونم کاری را بهتون واگذار کنم

پسرک گفت از لطف شما متشکرم اما من کار دارم و نمیونم پیشنهاد شما رو بپذیرم . آخه من کارگر همون خانمی هستم که الان با ایشون صحبت می کردم و می خواستم نظر ایشون را در مورد نحوه کار کردن خودم بدانم که خوشبختانه از کارم راضی است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 20:23  توسط یحیی نیکدل  | 

زنگ تلفن به صدا در آمد پسر سرا سیمه از خواب بیدار شد ساعت 2 شب را نشان می داد . پسر گوشی را برداشت .از آنطرف صدائی آرام گفت سلام مادر ! حالت خوبه ؟

پسر با حالتی ناراحت پاسخ داد سلام ، این چه وقت زنگ زدنه مادر ! چرا اینموقع منو از خواب بیدار کردی ؟!

مادر با مهر بانی پاسخ داد چون 25سال قبل شما همین موقع منو از خواب بیدار کردی . زنگ زدم که بگویم تولدت مبارک عزیزم !

پسر که شرمنده رفتار خودش با مادر شده بود ، آن شب خوابش نبرد . تا صبح به این فکر بود که فردای آنروز چگونه به روی مادرش نگاه کند ؟

صبح دسته گلی خرید و به سراغ مادرش رفت . مادر را دید که کنار میز تلفن در کنار شمع نیمه سوخته ای چشم از جهان فرو بسته تا فرزندش شرمنده حضورش نباشد .

شاعر چه ریبا می گوید :

«تا هستم ای رفیق ندانی که من کیستم       روزی سراغم را گیری که من نیستم »


برای شادی روح همه پدران و مادران از دست رفته صلواتی با ذکر فاتحه نثار فرمائید

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 22:7  توسط یحیی نیکدل  | 

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.

كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 9:46  توسط یحیی نیکدل  | 

باسمه تعالی

«خانه از پای بست ویران است     خواجه در بند نقش ایوان است»

چند روزی بود که برای انجام یک کار تحقیقی به اطلاعاتی از سازمانهای مختلف استان نیاز داشتم به هر سازمانی سر زدم با مشکلاتی مواجه شدم ، یا مسئول مربوطه حضور نداشت ، یا اجازه ارائه اطلاعات نداشت و یا حوصله ارائه و شاید هم وقت ارائه اطلاعات را نداشت . این بود که از ادامه پی گیری موضوع با این روش منصرف شدم و با خود گفتم در دنیای امروز که اطلاعات مورد نیاز را می توان در کمترین زمان ممکن از آن سر دنیا از طریق اینتر نت بدست آورد ، چه نیازی است که کلی زمان برای سر زدن به سازمان صرف کرده و وقت کارکنان آن سازمانها را اشغال نمائید و آنها را نیز از ارائه خدمت بیشتر به هم شهریان و هم استانی های عزیز باز بداری و لذا امیدوارانه به خانه بر گشتم و به سراغ اینتر نت رفتم .

در اولین اقدام راجع به دانشگاههای استان به جستجو پرداختم ، عمده دانشگاهها یا وب سایتی نداشتند و یا حد اقل به سیستمهای جستجو گر معرفی نشده بودند و آنهائی هم که وب سایت داشتند بخشی از لینکهای آن غیر فعال بود و یا اگر هم فعال بود فاقد اطلاعات لازم برای بهره برداران بوده وتمام اطلاعات آنها به یک یا چند اطلاعیه محدود می شد که از تاریخ اعتبار آنها ماهها می گذشت .

     در مرحله بعد به سراغ وب سایت ادارات کل و سازمانهای استانی رفتم ولی با جستجوی در گوگل بجز چند سازمان محدود، به وب سایتی از سازمانها برخورد نکردم که آنها نیز دست کمی از وب سایت مراکز دانشگاهی ما نداشتند ! نا خود آگاه به خاطرم رسید که وب سایت سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان را جستجو نمایم اما از آن نیز خبری در اینتر نت نیافتم . با خود گفتم شاید با تغییر ساختار صورت گرفته در سیستم این سازمان وب سایت مربوطه به نام معاونت برنامه ریزی استانداری تغییر نام یافته باشد، لذا با آن عنوان نیز به تحقیق و جستجو پرداختم اما باز هم خبری نشد .

در نهایت بدنبال وب سایت استانداری خراسان شمالی گشتم اما با کمال تاسف از آن هم خبری بدست نیاوردم و حتی در وب سایت استانداری های کشور نیز نامی از وب سایت استانداری خراسان شمالی وجود نداشت !!! پس از دو ساعت و اندی جستجو دست از پا دراز تر از اینتر نت جدا شدم بدون آنکه بتوانم ذره ای اطلاعات در مورد استان خودم بدست آورم !!

در این موقع تنها چیزی که به ذهنم رسید این بیت شاعر بود که :

«خانه از پای بست ویران است         خواجه در بند نقش ایوان است»

با خود گفتم آدمای خوش خیال !، وقتی هنوز وب سایت استانداری خراسان شمالی پس گذشت بیش از 5 سال راه اندازی نشده چگونه انتظار دارید که راه آهن گرگان- بجنورد مشهد و تالار بورس وبازارچه مرزی راه  اندازی شود ؟! وبا اتکاء به کدامین اراده انتظار دارید کمیته تخصصی جذب سرمایه گذار تشکیل شده و وب سایتی جهت معرفی پتانسیلهای استان و جذب سرمایه گذاران راه اندازی نماید .

به هر حال این است حال و هوای استان خراسان شمالی پس از گذشت 5سال و اندی ! حال با این وضعیت به کجا میخواهیم برسیم خدا می داند. اما همانقدر می دانیم که:

«خشت اول گرنهد شهردار کج            تا پلیس راه می رود بولوار کج »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 1:1  توسط یحیی نیکدل  | 

نامه ای از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

 

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

 

دوست و دوستدارت: خدا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 21:23  توسط یحیی نیکدل  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 18:41  توسط یحیی نیکدل  | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 4:7  توسط یحیی نیکدل  | 

روزی مردی خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسيد، شما چه کار می کنيد؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می گيريم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پيک ها يی به زمين می فرستند. مرد پرسيد: شماها چکار می کنيد؟ يکی از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستيم. مرد کمی جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمی که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 4:6  توسط یحیی نیکدل  | 
مدیریت سیستمی از نوع اینگونه ای یا آنگونه ای ...

« نقل و قول»

در یکی از خیابانهای شهر در حال عبور بودیم که متوجه شدیم گروهی در حال کندن کانالی هستند . با خود گفتیم حتما شرکت مخابرات یا شرکت گاز و یا شرکت ... در حال اجرای پروژه ای است  اما قدری آنطرف تر که رفتیم  گروهی دیگر مشغول پر کردن همان کانال بودند؟!!

با دیدن این صحنه،نسبت به موضوع حساس شده و برگشتیم تا علت را بررسی کنیم . در جواب سئوال ما که چرا این کانال کنده می شود ؟ گروه اول گفتند نمی دانیم ، ما فقط قرار داد بستیم تا متری به فلان مبلغ این کانال را بکنیم و گروه دوم نیز فرمودند ما قرار داد  داریم متری به فلان مبلغ این کانال را پر کنیم !!!!

در پی گیری و بررسی کاملتر متوجه شدیم گروهی که قرارداد بسته بودند متری به فلان مبلغ کار لوله گذاری را انجام دهند آنروز دست بر قضاء غایب بودند!! اما سیستم تعطیل نشده بود و دیگر اجزاء بخوبی نقش خود را ایفاء می کردند !!  

براستی که با این مدیریت سیستمی دست صاحبنظران این علم را از پشت بستیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 20:9  توسط یحیی نیکدل  |